تبليغاتX
من و روزهام

من و روزهام

دارم سرمو با کلاسهای مختلف گرم می کنم....ورزشمو دوباره شروع کردم   بعد از پنج ماه نرفتن الان شدیدا احساس چاقی مفرط میکنم....یه پیشنهاد کار هم بهم شده، امیدوارم شرایطش خوب باشه و بتونم برم....دوست دارم انقدر سرمو شلوغ کنم که وقت سر خاروندنم نداشته باشم....اصلا دلم نمی خواد تو خونه باشم   وقتایی که تو خونم همش بی حوصله و کسلم  همش فکرهای مزخرف می کنم...

*۱۹ دهم تولد مامان بود....به بهانه ورزش با خواهری رفتیم و کادوش رو خریدیم ولی کاغذ کادو یادمون رفت و مجبور شدیم همینجوری بهش بدیم...کیک خریدنم که واسه خودش معضلی شده   ۴ تا شیرینی فروشی رفتیم اخرشم یه کیک خوشگل پیدا نکردیم و مجبور شدیم یه کیک زشت مربایی بخریم

*کلییییییی از پارک اب و اتش خوشم اومده...مخصوصا وقتایی که میشینی و از اون بالا ماشینا رو نگاه می کنی   روبروتم پارک جنگلی طالقانیه و یاد کوهای سبز شمال می اوفتی....

                            

*خیلی دلم میخواست تولدش تو حرمش بودم....مخصوصا که امسال مثل تابستون سالهای دیگه مشهدمون رو نرفتیم....دلم تنگ شده برای اون وقتایی که روبروی ضریحش وایمیسادم و کلی احساس ارامش می کردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:24  توسط ela  | 

بالاخره بعد از سه ماه رفتیم خونه عروس خانم(دوستم)..... وقتی شکم جلو اومدش و دیدیم کلیییییییی تعجب کردیم Begging- البته بیشتر ناراحت شدیم- اصلا باورم نمیشد...فکر کن الان ۷ ماهشه....اخه یه دختر ۲۰ ساله چجوری می خواد مسئولیت یه ادم دیگه هم به عهده بگیره.... خودش که می گفت اولاش خیلی ناراحت بوده حتی می خواسته بندازتش برای همین به ما هم نگفته بود.... ولی الان عادت کرده...

نمی دونم...دوست ندارم تو زندگی بقیه دخالت کنم ولی واقعا با این حد راحت بودن تو دوران نامزدی مخالفم....چون اگه همچین مسائلی پیش بیاد همه فقط دخترها رو مقصر میدونن...تنها کسی هم که واقعا از این مسئله ضربه می خوره بازم دختره 

                     

* تو این هفته خیلیا از خاطرات اول مهرشون نوشته بودند...وقتی اونا رو می خوندم و با خاطره های مدرسه خودم مقایسشون میکردم خندم میگرفت...مدرسه رفتن من نه با گریه شروع شده بود نه با دوست شدن با بچه های مختلف...من حتی تا اواخر سال هم با کسی دوست نبودم  یادمه هرکسی  که می خواست باهام دوست بشه هم یه جوری می پیچوندمش بچه گوشه گیر و خجالتیی هم نبودم ولی نمیدونم چرا تنها بودن و ترجیح میدادم  تنها دوستم اونم تو اواخر سال "ندا" بود یه دختر اروم و دوست داشتنی...کلیییییییی دلم براش تنگ شده کاش میشد دوباره ببینمش

*این مدت که بیشتر وقتها خونم دارم کلی کارهای جدیدو تجربه میکنم...تازگیا به این نتیجه رسیدم خونه داری هم بد نیستا...برای منی که بیشتر وقتها خونه نبودم یا اگه بودمم هم فقط سرم به کارهای خودم بود خیلی دوست داشتنیه که الان با مامان به امور کزتانه می پردازم ....تازه فهمیدم طفلک مامانم وقتایی که ما نیستیم چقدر تنهاست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 22:30  توسط ela  | 

نمی دونم چرا همش فکر می کردم فقط یه هفتس که اپ نکردم الان که شروع کردم به نوشتن دیدم کلی خاطره ننوشته دارم  اینم از حواس پرتی اینجانب می باشد:دی

جمعه(دو هفته پیش) که به قول صدا وسیمایی ها خواستیم بعد از یکماه روزه گرفتن به خودمون استراحت بدیم رفتیم پارک پلیس...از شانس خوب ما همون شب اونجا برنامه بود  بگذریم که بعضی از برنامه هاش الکی و وقت تلف کن بود اما قسمت اخرش که کنسرت رضا صادقی بود کلیییییی خوش گذشت

*چند وقت پیش دلم هوس کیک پزی کرد و خواستم یکم از خودم هنر نشون بدم...با کلی شوق و ذوق وسایلشو حاضر کردم و به همه گفتم امروز براتون کیک خوشمزه درست می کنم...همه مراحلم به خوبی پیش رفت  وقتی هم گذاشتم تو فر انقدر بوی خوبی میداد که دل هممون اب شده بود...ولی وقتی از فر درش اوردم حتی چاقوام توش نمی رفت   خلاصه که مراسم کیک پزیم با شکست مواجه شد  ولی از اونجایی که من نمونه یک دختر با پشتکارم  چند روز پیش بازم درست کردم و اندفعه عاااااالی شد فکر کنم اوندفعه مواد رو درست نریخته بودم

*چند روزیه با خواهری میریم تمرین رانندگی...از پارسال که گواهی گرفتم بجز سه چهار دفعه دیگه خیلی نشستم پشت ماشین  جدیدا حتی روشن کردنشم یادم رفته بود:دی...دوست دارم انقدر دستم راه بیفته که نترسم تنهایی با ماشین برم بیرون

* این هفته همش درگیر خریدهای مدرسه مانا(خواهر کوچیکم) بودم...نمی دونم چه دلیلی داشت که منم حتما باید نظر میدادم  یعنی حتی اگه با مامان می رفت خرید و یه چیز رو انتخاب می کرد تا من فرداش نمی رفتم نظر بدم نمی خریدش  فکر کنم چون امسال درگیر کارهای یونی نیستم و همش پیششم بچه ذوق مرگ شده

راستی جواب نهایی کنکورمون هم اومد...خیلی بزرگ و بدون هیچ شرحی نوشته بود:مردود...به درک... وقتی دوستم با رتبه ۱۰۰ غیر انتفاعی تهران قبول میشه من چی بگم دیگه

                

اینم به خاطر شیوا جونی

۱. دلیل انتخاب اسم وبلاگ؟

از اونجایی که خیلی اتفاقی و بدون فکر اینجا رو درست کردم اسمشم بدون فکر گذاشتم چند بار خواستم اسمشو عوض کنم ولی هیچ اسمی که راضیم کنه به فکرم نرسید خلاصه که فعلا گذاشتم همین بمونه تا بعدا یه فکری براش بکنم

۲.دلیل انتخاب اسم مستعار؟!

این اسمیه که دوستام باهاش صدام میزنن...اسم خودمم بی شباهت به این نیست

 ۳.پنج وبلاگی که میخونم؟

وقتی اسم یکی رو تو لینکام میذارم یعنی می خونمش دیگه

۴.پستی که عقایدم و توش نوشتم؟

فکر کنم تو همه پستام یذره از عقایدم نوشتم

۵.مشکلی که با بچه های وب حل شده؟!

هنوز مشکلاتمو ننوشتم که بخواد حل شه...شایدم این یکی از خصوصیات بدم باشه که هیچ وقت نمی تونم مشکلاتمو با بقیه درمیان بذارم

منم هر کدوم از دوستامو که بازی نکردن دعوت می کنم که بازی کنن... 

+تهدید: بازی کنین  نیام اسم ببرما

پ.ن:چقدرررر حرف زدم... تشویقم کنید خب

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 0:24  توسط ela  | 

بوی خنده های طولانی میدهی و اشکهای بعدش...

اول از همه بگم از همتون به خاطر راهنماییهایی که کردی ممنونم ولی فکر کردم که می ارزه یکسال دیگه هم بخونم و ازاد شرکت کنم که یه دانشگاه خوب همینجا برم تا اینکه بخوام برم شهرستان 

خواهری هم دیروز جوابه کارشناسی ارشدش اومد..اونم قبول نشد...خوبه حداقل برای درس خوندن تنها نشدم

*دیروز رفتم یه کلاس کلاس طراحی خوب ثبت نام کنم...با اینکه تو دانشگاه هم داشتیم ولی دوست دارم وقتی یه کاری رو یاد می گیرم حرفه ای دنبالش کنم...می خوام هانیم راضی کنم باهام بیاد شاید اینطوری سرش گرم بشه و حالش بهتر شه  کلی براش حرف زدم و توضیح دادم که وقتی فکرهاتو روی کاغذ میاری چقدر احساس خوبی بهت دست میده  کلییییی خالی میشی

*پدر بزرگم عملش انجام شد و الان حالش خیلی خوب شده....تخت بقلیش یه اقایی بود که انگشتای پاشو به خاطر دیابت قطع کرده بودن خیلی دلم سوخت...همه ادمها میرن بیمارستان که حالشون خوب شه ولی این طفلکها باید بیان که یه جای بدنشون رو از دست بدن تازه اگه بازم ادامه پیدا نکنه

*فکر کن ساعت ۳:۴۵ شب با خیال راحت نشستی پشت کامی که یدفعه از تو کولر یه چیزی پرت میشه جلو در اتاق...یعنی معنی واقعی زندانی شدن تو اتاق رو با یه سوسکی که هر لحظه ممکنه پر بزنه روت رو می فهمی

                    

+خیلی با خودم کلنجار رفتم که فراموشت کنم...که تلقین کنم همه اون اتفاقها فقط ساخته ذهنم خودم بوده...اما دیدار دیشبمون....رفتارهات که نشون میداد هنوز همون ادم قبلی هستی و نمی خوای فراموشم کنی...دوباره منو برگردوند به اون موقعه ها.... میترسم، از چیزی که نمی دونم اخرش چی میشه....خدایا به این دوتا بنده ی کوچولوت یه نگاهی بکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 23:57  توسط ela  | 

جوابا اومد..... 

رتبم اصلا اون چیزی که فکر می کردم نشد.... 

بدم نشده ولی برای تهران فقط ۱۰۰ نفر اول رو می گیرن.... منم که عمرا هیچ جای دیگه ای رو بجز تهران نمیزنم 

اصلا حوصله دوباره تکرار کردن شرایط پارسال رو ندارم.. 

یه حسه بدیه...حسه مزخرف پشت کنکور موندن 

                  

بعدا نوشت:از ۵ تا دانشگاه تهرانی که برای انتخاب رشته گذاشتند فقط یک دانشگاه که اونم ۱۰ نفر بیشتر نمی خواد رو اجازه انتخاب دارم...بقیه برای کارمندهای اموزش و پرورشه

دارم فکر می کنم چه کار احمقانه ای کردم که خواستم ادم باشم و فقط سراسری قبول شم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 11:56  توسط ela  | 

می خورم و می خوابم و ...

این که اپ نمی کنم دلیلش اینه که تو این مدت تبدیل شدم به یه موجود بیکار که هیچ حرفی برای گفتن نداره...می خورم و می خوابم و روزها رو میشمارم تا تموم شن

    شده یه روز انقدر حالتون بد باشه که با خودتونم دعوا داشته باشین؟!!...من الان دقیقا همینطوریم هرچی هم فکر میکنم هیچ دلیل خاصی براش پیدا نمیکنم

                   

   اون وقتها که بچه بودم ماه رمضون برام پر از شور و نشاط و مهمونیای افطاری و دور هم جمع شدن و حسهای خوب بود...ولی الان همه اون حسها کمرنگ شدن  یه جورهایی فکر می کنم برای همه همینطوره  چرا همه انقدر افسرده و بی حس شدن؟!!حتی اونهایی که به ظاهر شادن ته نگاهشون یه غم خاصی دیده میشه

*این روزها کاش روزهای عجیب غریبی بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:20  توسط ela  | 

فکر می کنم این اخرین مسافرت تابستانیمون بود... یه چند روزی هوای اونجا خیلی خنک شده بود  کلی هم بارون می اومد   از اون بارونهایی که حوصله ادم رو سر می بره  چون نمی تونستیم هیچ جا بریم و مجبور بودیم تو خونه بشینیم و در و دیوار و نگاه کنیم...ولی این چند روز اخر دوباره هوا افتابی شد  منم که از خدا خواسته کار هر روزم این شده بود که تمام ظهر و بشینم زیر افتاب  

                          park 1.jpg

+ ماه رمضان هم که تقریبا از فردا شروع می شه...دلم برای زولبیا بامیه هاش، حلیم های افطارش، سحری بلند شدنا و دعای قشنگ سحر   کلا دلم برای حال و هوای ماه رمضان تنگ شده بود...

+ دوست دارم با کلاسهای مختلف سرمو گرم کنم ولی یه حسه تنبلی بهم می گه تو ماه رمضان حسه بیرون رفتن نیست  از یه لحاظم فکر می کنم خوب من یه ماه تو خونه چیکار کنم؟!

+ پدر بزرگم(پدری) چند ساله پیش سکته کرد و رگ قلبش گرفت و مجبور شدن عملش کنند حالا الان دقیقا همون اتفاق تکرار شده... قراره فردا با اقای پدر بره کارای عملش رو انجام بده...اقای پدر خیلی ناراحته البته بروز نمی ده ولی میشه فهمید چقدر نگرانه...امیدوارم این عملشم هم به خوبی بگذره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 0:4  توسط ela  | 

تولد با طعم راحتی بعد کنکور

                      24638287.jpg

۲۰ ساله می شویم... 

همیشه نسبت به این سن یه احساس عجیبی داشتم...فکر می کردم قراره کلی اتفاقای عجیب غریب توش بیفته...اون موقعها فکر می کردم یه ادم ۲۰ ساله چقدر بزرگ شده ولی الان که به خودم نگاه می کنم می بینم هنوز هم همون دختر کوچولم که فقط ظاهرش بزرگ نشون میده... 

خلاصه که ورودم رو به این سن دوست داشتنی و عجیب غریب تبریک میگم 

 

 *کنکورم بد ندادم سوالا خیلی سخت نبود ولی جواباش خیلی نزدیک به هم بود برای همین یذره تو درست بودنشون شک دارم  البته کنکور بیشتر شانسه.... 

الان بیشتر از هر چیز از این خوشحالم که دیگه هیچ استرسی برای درس خوندن و وقت کم اوردن ندارم دلم می خواد همه کتابامو یه جا قایم کنم که به مدت خیلی طولانی چشمم بهشون نیفته

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 0:35  توسط ela  | 

عروسی دوست جونم برگزار شد... کلی شلوغ کردیم براش مامانشم همش تشویقمون می کردخودشم خیلی ناز شده بود...ولی کلی ترسوندیمش بهش گفتیم از این به بعد همش سرت خرابیمزبان... در کل خیلی خوش گذشت 

امیدوارم خوشبخت بشی دوست جونمconnie_49.gif  

                                 backgroand-6798685.jpg

دیروز بازم عروسی بودیم...امروز هم با خواهری رفتیم خرید...الان کاملا مشخصه که من پنج شنبه کنکور دارم...نهنیشخندکارت ورود به جلسمون امروز اومد  حوزه امتحانیم افتاده دانشگاه ازاد واحد تهران جنوب...دفعه بعد که اپ کنم از شرش راحت شدم  درسم که نمی خونم فقط استرس دارم 

جواب سوالا نوشت:رشته من نا پیوسته بود..پنج شنبه کنکور کاردانی به کارشناسی دارم...امیدوارم قبول شم چون خیلی برام مهمه

پ ن:بلاگفا همه نظرهای پست قبلمو پاک کرده حتی خصوصیا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 1:0  توسط ela  | 

این چند روز شمال بودن استراحت خیلی خوبی شد برام...با اینکه عاشق شهر و شلوغیشم ولی یه وقتهایی از اون ارامش و سکوتی که اونجا هست خیلی خوشم میاد...هفته ی اول که همه بودند و کلی خوش گذشت، کلا مسافرتهای دسته جمعی -به شرط اینکه همراهات همونی باشن که خودت میخوای- همیشه خوبه...هفته ی دوم هم که تنها بودیم و کلی از ارامش فوق العاده ی اونجا استفاده کردم...اونجا تنها صدایی که هست صدای رودخانه و بادیه که لای سبزه ها می وزه  

                        green_field_by_ppixie.jpg

*چهارشنبه عروسیه یکی از صمیمی ترین دوستامه...من و کتی و هانی از بچگی باهم بودیم ولی حالا کتی قراره ازدواج کنه...از دو سه ماه پیش کلی برای عروسیش ذوق داشتیم ولی الان که نزدیک شدیم یه حسه ناراحتی داریم...فکر می کنیم داره ازمون دور میشه  اکیپ سه نفرمون داره خراب میشه...هانی می گه حتما بعد از ازدواجش همه خوشگذرونیامون   صبح تا شب باهم بودنامون  دردودل کردنامون هم تموم شه....شایدم همه ی اینا فقط یه حس باشه...من که امیدوارم همینجوری باشه 

 *امروز رفتم سایت سنجش...تاریخ کنکورمون مشخص شد...پنج شنبه هفته دیگه نوبت عصر... این یعنی شمارش معکوس شروع شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 0:38  توسط ela  |